أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

419

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

كه ذو القرنين ميان آن سدّ كرد ؛ ميان يأجوج و مأجوج و اهل آن شهر « 1 » ، و اين آنجاست كه زمين تركان به آخر ميرسد نهايت زمين تركستان است عبد اللّه عبّاس گفت : اين سدّ ميان ارمنيّه و آذربايجان است [ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً ] « 2 » از پيش آن دو كوه قومى يافت كه ايشان نزديك نبودند كه گفتار فهم كنند و سخنى بدانند از آنكه زبان ايشان كس ندانست و ايشان خود نيز سخن كسى را فهم نتوانستند كرد از آنكه زبان ايشان كس ندانست ايشان گفتند بر زبان ترجمانى كه ميان ايشان بود كه او هر دو زبان دانستى و شايد كه ايشان را رموزى و اشاراتى بودى كه به آن مرادات و مقاصد ايشان مفهوم گشتى و آن را بر سبيل مجاز قول خواند گفتند : اى ذو القرنين يأجوج و مأجوج دو قوم‌اند كه ايشان در زمين فساد ميكنند و عدد ايشان جز خداى نداند . وهب منبّه و مقاتل سليمان گفتند كه : ايشان از فرزندان يافث بن نوح‌اند . ضحّاك گفت : جماعتىاند از ترك . كعب گفت : ايشان نادرهء فرزندان آدمند و سبب آن بود كه وقتى آدم را احتلام افتاد آب از وى جدا شد از خواب درآمد متأسّف شد بر فوت و ضياع آب ، خداى تعالى از آن آب يأجوج و مأجوج را بيافريد « 3 »

--> ( 1 ) - در غالب نسخ : « و راه بر يأجوج و مأجوج بست » . ( 2 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « [ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا ] قومى را يافت آنجا كه . نزديك آن نبود كه سخن بدانند . حمزه و كسائى خواندند و أعمش و وثّاب [ يفقهون ] بضمّ ياء و كسر قاف بمعنى اعلام يعنى كسى را سخنى معلوم نتوانستند كردن يعنى كس زبان ايشان را ندانست و بر قرائت عامّه كه [ يفقهون ] خواندند معنى آنست كه زبان كسى ندانستند . [ قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ ] اگر گويند : چگونه گفت كه : ايشان هيچ زبان ندانند آنگه خبر داد كه : ايشان ذو القرنين را گفتند و اين مناقضه باشد ؟ - گوئيم : از اين چند جواب است يكى آنكه ممتنع نبود كه ميان ايشان ترجمانان بودند كه هر دو زبان دانستند ايشان خبر دادند . دگر آنكه روا بود كه اغلب ندانستند بعضى دانستند از ايشان و خبر دادند ، و روا بود كه اگرچه لغت و زبان ايشان ندانستند رموز و اشاراتى بوده باشد كه ايشان از آن بدانند آنگه آن را بر مجاز قول خواند » . ( 3 ) - اين قول منسوب بكعب الاحبار است كه در مقدّمهء كتاب فى الجمله اشاره بضعف مطالب منقول از او و امثال او كرديم ( رجوع شود بصحفهء لو ؛ س 17 ، و همچنين لز ؛ سطر 12 ) با وجود اين جماعتى از ناقدان فنّ بضعف و خرافى بودن اين موضوع بالخصوص تصريح كرده‌اند مثلا طبرسى ( ره ) در مجمع البيان در تفسير همين آيه گفته : « قال كعب : هم نادرة فى ولد آدم و ذلك أنّ آدم احتلم ذات يوم و امتزجت نطفته بالتّراب فخلق اللّه من ذلك الماء يأجوج و مأجوج فهم متّصلون بنا من جهة الاب دون الّام ، و هذا بعيد » علّامهء مجلسى ( ره ) نيز اين عبارت را از مجمع البيان طبرسى ( ره ) در مجلّد خامس بحار در احوال ذو القرنين ( ص 169 چاپ امين الّضرب ) نقل كرده است بعينه . مولى فتح اللّه ( ره ) در منهج الصادقين در ذيل آيهء مورد بحث گفته : « در عين المعانى آورده كه آدم عليه السلام را احتلام افتاد منى او به خاك آلوده شد آدم عليه السلام از آن حال اندوهناك گشت حق تعالى اين دو قوم از آن خاك بمنى آلوده بيافريد ، و اين قولى است باطل چه مذهب حقّ آنست كه انبياء عليهم السلام از احتلام منزّهند » . و گويا نظائر اين امر موهوم و اين قبيل روايات كعب است كه شيخ بهائى ( ره ) را بفرياد آورده تا در قصيدهء « وسيلة الفوز و الامان فى مدح مولينا صاحب الزمان عجّل اللّه فرجه » به اين دو بيت بآنحضرت استغاثه مىكند و پناهنده مىشود : « و أنقذ كتاب اللّه من يد عصبة * عصوا و تمادوا فى عتوّ و اعسار » « يحيدون عن آياته لرواية * رواها أبو شعيون عن كعب الاحبار »